نام: | |
ايميل: | |
امروز مجله کيهان فرهنگي خريدم بعد از مدتها. ويژه مرحوم حاج شيخ هاشم قزويني از اساتيد به نام حوزه مشهد که استاد رهبري هم بوده و نيز استاد آيات عظام سيستاني و وحيد خراساني. ايشان در سال 1339 فوت کردهاند. من فکر ميکردم که ايشان تفکيکي بوده ولي از خاطراتي که در مجله نقل شده چيز ديگري استفاده ميشود. يعني من از ادعاهاي ا
ستاد محمد رضا حکيمي اين طور برداشت کرده بودم. بماند. نکات جالبي درباره ايشان نقل شده بود؛ از منبر رفتن ايشان در ايام ماه رمضان و از اين که گفته بودند که در دوران طلبگي چهل روز شلوار نداشتند و عبا را به خود مي پيچيدندو به کلاس ميرفتند و بعد که ممتاز معرفي ميشوند از پول جايزه پارچه شلواري تهيه ميکنند، و از اين که در آن روزگار روزنامه مي خوانده و يا حتي مجله تهران مصور،يا اين که در مورد شبهات موجود در ذهن طلبهها ميفرموده «سري که در آن شبهه نباشد کدوست سر نيست» کنايه از اين که از شبهه نبايد ترسيد و بايد پيگير شد و جوابش را داد، و نيز اين که ملکيت معنوي را به رسميت ميشناخته که در زمان خودش فتواي نو و تازهاي است، يک نکته که خيلي براي من جالب بود اين بود که در مورد نقل کرامات عرفا فرموده بود: « مردم را به سوي غير ائمه نخوانيد» و نيز وقتي عدهاي سر قبر مرحوم شيخ حر عاملي صاحب وسائل الشيعه گفته بودند ايشان حاجت ميدهد حاج شيخ هاشم ناراحت شده و فرموده بود که «اين مزخرفات را نگوييد. با بودن امام رضا(ع) در مشهد مردم را به هيچ کس ارجاع ندهيد. اينجا بر سر مزار بزرگان فقط حمد و سوره بخوانيد». نکته جالب ديگر اين که برخي طلبه ها را تشويق کرده که بروند در دانشگاه تدريس کنند از جمله مرحوم آقاي مدير شانهچي را. و ميفرموده در زمان مرحوم آسيد ابوالحسن غفلت شد و بهاييها دبستان ها را از دست ما درآوردند. و بالاخره اين که اين آيه را زياد ميخواند که « تلک الدار الاخره نجعلها للذين لا يريدون علوا و لا فسادا في الارض» آخرت مخصوص کساني است که در زمين برتري جويي و فساد نکنند و مي فرمود هر کس به بند کفشش عجب بياورد و بگويد عجب بند کفشي دارم داخل در اين آيه است.
خدايش رحمت کند.
امروز که ميآمدم داخل اتوبوس واحد، دو نفر با صداي کمي بلند صحبت ميکردند، يکي شان مردي بود حدودا با بيش از شصت سال سن. بيشتر موي سرش سفيد شده بود و ريخته. برداشتم اين بود که روزگاري يال و کوپالي براي خودش داشته . نکته جالب قيافه اش اين بود که با اين كه سرش سفيد بود سبيلش را رنگ کرده بود، سياه! شايد به ياد روزگار جواني، کسي چه مي داند. داشتم به همين مساله فکر مي کردم که چرا؟ يعني نمي خواهد باور کند که پير شده و ديگر او همان جوان سابق نيست؟ يا مي خواهد به ديگران بقبولاند که هنوز دود از کنده بلند مي شود؟ شايد هم هر دو. ياد کسي افتادم که هر روز سبيلش را با دنبه چرب مي کرد و بعد نزد مردم مي رفت و بالاخره روزي گربه دنبهاش را برد و پسر کوچک و سادهاش دوان دوان آمد و همان جا در جمع مردم بلند گفت که پدر جان چه نشستهاي که گربه دنبه اي را که سبيلت را چرب ميکردي برد!!!
من هميشه يکي از دغدغه هايم اين بوده که بدانم واقعا چه هستم و چه نيستم، نه خودم را بفريبم نه ديگران را. واقعا بدانم سبيلم سياه است يا سياهش کرده ام؟ البته خيلي نگران نظر مردم نيستم ولي نگرانم که نکند من هم سبيلم را سياه کردهام و خودم هم گمان ميکنم که واقعا سبيلم سياه است. به هر حال گمان من اين است که وقتي کسي سبيلش را سياه ميکند يک جاي کار ميلنگد.
به نظرم اين نهايت فرزانگي است که انسان خودش را کامل بشناسد. به تعبير زيباي امير کلام: رحم الله امراء عرف قدره. کار بسيار مشکلي است. راه دستيابي به آن هم تفکر و تامل طولاني در رفتارها و باورها و دلبستگيها و کنشها و واکنشهاي آني و غير آني انسان است. مواظب باشيم اگر هم سبيلمان را رنگ يا چرب کرديم، دستکم خودمان باور نکنيم.
.... مرد و هم صحبتش که پياده شدند ديدم روبرويشان مردي ميانسال نشسته بود که نه تنها سبيل، بلکه همه موهاي سرو صورتش را رنگ گذاشته بود.
1. مرحله دوم انتخابات مجلس هشتم برگزار ميشود و باز هم اصولگرايان برنده ميشوند البته اين احتمال هم هست كه اصلاح طلبان برنده شوند يا با هم شريكي مجلس را تقسيم كنند
2. تورم كنترل ميشود. البته يك احتمال هم هست كه كمي و فقط خيلي كم تورم اضافه شود.
3. ما با علي دايي قهرمان آسيا و جهان در سطح ملي و باشگاهي ميشويم.در اين مورد هيچ احتمال ديگهاي دركار نيست.
4. زمستان سختي خواهيم داشت، البته ممكن است خيلي هم سخت نباشد.بايد ببينيم هواشناسي چه ميگويد.
5. افراد فراواني از دنيا ميروند.
6. تعداد بيشتري به دنيا ميآيند.(لااقل تا حالا اين طور بوده)
7. ساعت رسمي كشور يك ساعت جلو كشيده مي شود شايد هم نشود هر دو احتمال هست.
8. من پايان نامه ام را خواهم نوشت( بزك نمير بهار ميآد ... )،با اين احتمال كه مثل دو سال گذشته ننويسم.
9.نسبت به سال گذشته وبلاگ من بيننده بيشتري خواهد داشت، شايد هم فرقي نكند و اين احتمال هم ميرود كه بيندهها كمتر شوند.
10. رئيس جمهور باز هم به ونزوئلا سفر خواهد كرد همين طور چاوز به ايران خواهد آمد. در اين مورد هم احتمال ديگري در كار نيست.
11. مي گويند ملا نصر الدين گفته بود كه من و زنم بهتري منجم و پيشگو هستيم، وقتي ابري پيدا شود من ميگويم ميبارد و او ميگويد كه نميبارد و بالاخره يكي از آنها محقق ميشود.
به هر حال ياد همه درگذشتگان سال ماضي را گرامي ميدارم به ويژه مراجع و علماي بزرگ حوزوي و دانشگاهي را و براي همه علو درجات آرزو ميكنم و اميدوارم كه همه ما سال بهتري را تجربه كنيم. در روايت آمده كه هر كس دو روزش با هم مساوي باشد مغبون است و اگر كسي فردايش بدتر از امروز باشد ملعون. خدا كند كه ما جزو هيچ يك نباشيم. براي همه به روزي و پيروزي ميخواهم. يادمان باشد كه:
ز كوي يار ميآيد نسيم باد نوروزي از اين باد ار مدد خواهي چراغ دل برافروزي
و با ياد آن غايب از نظر بخوانيم كه:
نه لب گشايدم از گل نه دل كشد به نبيد چه بي نشاط بهاري است كه بي رخ تو رسيد
بيا كه خاك رهت لاله زار خواهد شد ز بس كه خون دل ز چشم انتظار چكيد
اين يکي دو روز تعطيل يکي از کارهايم خواندن کتاب «دخترم فرح» بود. خاطرات فريده ديبا مادر فرح پهلوي. نکات جالبي برايم داشت يکي فساد فراوان جنسي که تا اين حدش برايم قابل تصور نبود و گاهي هم که اين چيزها را ميشنيدم خيلي باور نمي کردم. نکته جالب ديگر نگاهي بود که شاه به برخي از افراد داشت. از جمله نيکلاى چائوشسکو حاکم روماني. اين فرد در اويل دهه هفتاد شمسي و بعد از فروپاشي شوروي سابق در شورشهاي کشورش کشته شد و جالب آنکه چند روز قبل از اين که کشته شود ميهمان جمهورى اسلامى بود و تا برگشت دستگير و اعدام شد و داستانى براي سياست خارجه ايران و دکتر ولايتي وزير خارجه وقت درست کرد. بگذريم! به گفته اين کتاب شاه دو نفر را ديوانه مىدانست يکى قذافى رهبر ليبى و ديگرى همين چائوشسکو، ولى چرا؟ زيرا چائوشسکو معتقد بوده است که بهتر است به جاى غرب روى پاى خودمان بايستيم. همين. مثلا در بازديد از کارخانه توليد پيکان وقتى ديده که همه قطعات آن وارداتى هستند به شاه گفته که من اگر جاى شما بودم اسب پروروش مىدادم ولى ماشين وارد نمىکردم. يا وقتى که شاه در رومانى از کارخانه اتومبيل سازى ديدن کرده و ديده که اتومبيلها کوچکاند و خيلى پيشرفته نيستند و علت را پرسيده چائوشسکو جواب داده که ما اينها را خودمان ميسازيم و وابسته به ابر قدرتها نيستيم. به هر حال شاه ماست ديگه چه ميشه كرد؟
نکته جالب ديگر اين کتاب داستان بدبختى و سرگشتگى شاه و خانوادهاش بعد از پيروزى انقلاب است که بسيار عبرت آموز بود. در ضمن کتاب تلاشى است براى تطهير فرح و در درجه بعد شاه و مقصر نشان دادن ديگران به خصوص هويدا. وقت کرديد بخوانيد بد نيست.
غير اجتماعي بودن عرفان هم حرف رايجي است که ناشي از عدم شناخت صحيح عرفان ماست.عرفان همواره با مظلوميت سوء فهم مواجه بوده. عرفان بدون اجتماع يعني چه؟ اصلاً مظهر خداوند انسان است و اگر انسان نبود خداوند ظاهر نميشد. انسان هم قائم به اجتماع است.انسانِ فرد نداريم. همانگونه که زبان خصوصي نداريم. ويتگنشتاين اين کلمه را خوب فهميده بود که زبان خاص نداريم.... او ميگويد: نه تنها زبان خاص وجود ندارد بلکه اصلاً امکان هم ندارد. تا خدا تکلم کرد- در آغاز کلمه بود و کلمه خدا بود- و کلمه پديدار شد، جامعه پيدا شد. سخن مخاطب ميخواهد. جامعه ميتواند از دو نفر شروع شود، يک گوينده و يک شنونده و ميلياردها نفر را هم ميتواند شامل شود. هر جا که سخن هست جامعه هست و عرفان هم با زبان بيان شده و هميشه در متن جامعه بوده. البته غلظت ورود و دخول عارفان در جامعه کم و زياد شده و اين هم به خاطر شرايط زمان و مکان بوده. ما اصلاً عارف منزوي نداريم. به هيچ وجه. پس اين حرف که عرفا رفتند وگوشه نشين شدند حرف بيربطي است. هر عارفي که حرفي زده و زباني داشته در جامعه بوده. البته بايد شرايط زمان را سنجيد و شايد بشود حتي به بعضي حق داد که وارد شلوغ بازار بعضي جوامع نشوند. وقتي جامعه چنان منحط باشد که امر دائر بر اين باشد که من يا خانه نشين شوم يا همرنگ اين جامعه منحط شوم ترجيح مي دهم خانه نشين شوم و منحط نشوم. بله،اگر قدرت اصلاح داشته باشم بايد اصلاح کنم. بررسي تاريخي رفتارهاي عرفا هم بسيار مشکل است واز حوصله اين بحث خارج است. اما شخصاً قبول ندارم که لااقل در عرفان ما جامعه گريزي وجود داشته باشد. ما در عالم عرفان سرآمد روزگاريم و من در دنيا براي عرفايي که در فرهنگ اسلامي ما بزرگ شدهاند نظيري نميشناسم. اينها حقيقت است و خودپرستي واغراق هم نيست.
بخشي از مصاحبه دکتر غلامحسين ابراهيمي ديناني يکي از چند شخصيتي که ميپسندم درباره قيصر امين پور در پيش شماره ماهنامه راه. که اتفاقي به دستم رسيد و خواندم.
برف آمد. تاكسيها در خانه خوابيدند و آنها كه كار كردند به جاي كار نكردهها هم كرايه گرفتند. برف آمد، تاكسي تلفني محل ما دو هفته كارش را تعطيل كرد. برف آمد، شايع شد كه شايد گاز قطع شود و نان پيدا نشود، مردم صفهايي تشكيل دادند كه حافظهام شبيهاش را ياد نداشت. برف آمد، قيمت زنجير چرخ چند برابر شد. برف آمد و محرم شد باز هم محرم همان شور و حال هميشگي را داشت، شايد هم بيشتر. مردم ما نشان دادند كه حتي اگر بسياري از موازين انساني و اسلامي را زير پا بگذارند از محرم و مراسم آن و هزينههاي فراوان و بدون چشم داشت آن نخواهند گذشت. به ويژه از قيمه پلو آن. آري ملت ما ملتي است حسيني !!!! البته اگر منظور از حسيني همان هيأتي باشد. ما همه ساله خرج ميكنيم، خيلي زياد. از خواب و كار و كسب ميزنيم تا شب به هيئت برسيم. هيئتها با هم مسابقه ميگذارند. ولي صبح كه شد ما همان آدم ديروزيم. روزي در يكي از ترافيكهاي سنگين روزمره، رانندهاي طبق معمول ديگري را متصف به صفت ... كرد و جواب شنيد كه ... جد و آبادته. اولي(با عرض معذرت از همه) جواب داد كه جد و آبادم امام حسينه. كنايه از اين كه سيد هستم. هنوز بعد از دو سال عصبانيتم باقي است. اين نمونهها نشان ميدهد ما بيشتر هيئتي هستيم تا حسيني. خيلي مذهبيها هم همين طورند. كسي را ميشناسم كه جزو مشتريهاي ثابت مسجد و نماز اول وقت بود. ولي صبحها كه شير يارانهاي توزيع ميشد بايد ميديديد كه چگونه چندين برابر سهميهاش را ميگرفت و بسياري بدون شير ميماندند. آن بنده خدا هيچ شكي در صحت كارهايش نداشت. و از اين دست آدمها فراوانند. مشكل اصلي جاي ديگري است. ما همان طور كه دين را با نماز و روزه و حداكثر مسجد رفتن اشتباه گرفتهايم، حسين را هم با عزاداري يكي دانستهايم. و گاهي هم عزاداري را با رسم و رسومات به يادگار مانده از گذشتهها.
محرم سال 1418 يا همان ارديبهشت 76 خودمان بود و من هم به همين مناسبت تبليغ رفته بودم. 76 يعني انتخابات دوم خرداد. فراموش نميکنم اين جملات حاج منصور ارضي رو که در بيت رهبري خطاب به ايشان ميگفت جمعه ديگه عاشوراي دوم ماست و همه ما ميريم و پاي صندوقهاي راي به نامزد اصلح که همون نامزد مورد تاييد جامعه مدرسينه راي ميديم. منظورش ناطق نوري بود. من البته پاي تلويزيون بودم و ميديدم. همان سال 76 روحانيون فراواني مبلغ ناطق نوري بودند و عدهاي هم براي خاتمي و ري شهري كار ميكردند. من با اين که هوادار ريشهري بودم به اين اصل هم اعتقاد داشته و دارم که منبر و روضه مخصوص تبليغ دين است، نه سياست روزمره و بدتر از آن تبليغ کانديداها. با اين حال طبيعي است که کسي به مبناي من کاري ندارد و هر کسي کار خودش را ميکند. روحانيون هم در آن موقعيت کاري کردند که تا سالها اثر آن در دل و جان مردم ماند و من هنوز هم بايد براي مردم کلي فلسفه ببافم که نه چپم نه راست بلکه مبلغ دين خدا هستم هر چند اهل سياست هم باشم و هواداري کسي را هم بکنم ولي اصل هويت من تبليغ دين است.
چند روز پيش باز هم حاج منصور به پاي يک سياستمدار ديگر پيچيده و متلکي پرانده است، قبلا هم جسته و گريخته چيزهايي دراين زمينه شنيده بودم که هاشمي رفسنجاني يا ديگران را مورد لطف خودش قرار داده بود. من ضمن اين که با حرفهاي حاج منصور مخالفم ولي با حرف زدنش موافقم چون معتقدم سياست عرصه عمومي است و وقتي کسي حق رأي دارد، حق تبليغ و اظهار نظر سياسي هم دارد، ولي به نظرم بايد يک نکته مد نظر همه باشد، نکته اي که روحانيون درسال 76 رعايت نکردند و البته درس عبرت خوبي هم گرفتند، هر چند برخي هم دچار تفريط شدند و دور سياست را خط کشيدند. آن نکته اين است که منبر و روضه نبايد با سياست خلط شود. راستي چه اشکالي دارد حاج منصور و امثال ايشان ميتينگ سياسي داشته باشند و در آنجا به هر کسي که دلشان مي خواهد انتقاد کنند و براي هر که تشخيص مي دهند سينه چاک کنند. من معتقدم سياست بايد ديني باشد ولي اين کار ظاهرا دين را سياسي مي کند آن هم در حد اختلاف احمدي نژاد و قاليباف نه اسلام و کفر. روحاني و مداح هم اگر دل در گرو سياست دارد بهتر است حزب داشته باشد و حزبي عمل کند. ولي به قول حافظ: دام تزوير نکن چون دگران قرآن را
بشريت حرکتي رو به جلو دارد. نقطه آغاز حرکت اين نسل از موجود فهيم، خلقت آدم(ع) است که ويژگيهاي خاص خود را دارد. مستقيم توسط خدا خلق شده است و داراي درکي والاست به گونهاي که پذيراي تمام حقايق يا همان تعليم اسماء ميشود. بنا شده است که بشريت به سوي کمال حرکت کند ولي از آنجا که هميشه اين سير، مسير مستقيم خود را طي نميکند، گاهي نيازمند آنيم که دستي از غيب برآيد و موانع را برطرف کند و يا نيروي تازهاي در رگهاي بني آدم تزريق کند و نفسش را تازه کند. طوفان نوح شايد بالاترين سمبل دخالت خداوند در اين مسير باشد که جهان را از مانع خالي کرد. و گاهي که خدا ناپرستان قدر قدرت ميشوند، بايد که مردي ابراهيم وار از آتش بگذرد و بتها را روانه ديار نيستي کند و براي گمراه نشدن راهيان مسير کمال سنگ نشاني در بيابانهاي شبه جزيره قرار دهد، و گاه نيازمند آنيم که نه با چوب که با اژدهايي از چوب و نه با هر دستي، که با يد بيضاي موسي اين مانع به کناري رود. و گاهي ديگر نيز محتاج نفسي تازه از دم عيسوي ميشويم. اين صراط مستقيم تا سالي که سال فيلهاست به مدد نيروي غيب ادامه دارد و هم در اين سال است که فرستادگاني از غيب با سنگهايي در منقار و چنگال، فيل سواران را از مسير بني آدم کنار ميزنند، و هم در سپيده دم يکي از روزهاي ربيع الاول همين سال است که با برون آمدن دستي ديگر از غيب درياچه ساوه و آتشکده فارس و طاق کسري در هم ميريزند، چرا که در اين شاهراه منتهي به کمال جايي براي اين تابلوهاي گمراه کننده نيست. و غدير يک فراز ديگر است که از پس نشيبهاي ديگر خود را نشان ميدهد. دست غيب اين بار از آستين محمد بيرون آمده و دستان علي را بر بلنداي هزاران حاجي مينشاند، از پس سه روز که حاجيان در وادي خم منتظرند. نيروي غيبي فرياد بلند کرده است که بعد از محمد، نميتوان به نيروي خويش در اين مسير که حراميان فراوان راه بر احرام بستگان بستهاند به پيش تاخت. بايد دست در دست کسي نهاد که سري در آسمان و پايي در زمين داشته باشد. دستي که بت شکسته است و زباني که برائت را فرياد کرده است، پايي که بر دوش نبي قرار گرفته و جاني که با خدا معامله شده است و نامي که از علو الهي مشتق شده است. علي .....
مسافران اين راه بينهايت باز هم خون تازه خواهند خواست، که حسين ميدهد و به نفسي نو محتاج خواهد بود که مهدي در کالبدش خواهد دميد. غدير در ميانه اين راه و اين تاريخ است، و غريب نيست که وادي خم نيز دقيقا جايي است که راهها از هم متمايز ميشوند و هر کس يه راهي ميرود.
آيا روحانيت به مرور مضمحل شده و از جامعه ما رخت ميبندد؟
طلبگي و ماجراهاي بعد از دوم خرداد و مطالعه مطالب جامعه شناسي و تاريخ و نيز مباحث دين شناسي و سکولاريسم و سکولاريزاسيون به ضميمه مشاهده رفتارهاي برخي از دوستان طلبه باعث به وجود آمدن اين سوال در ذهن من شد که آينده روحانيت چه مي شود؟
من با پاسخ اين سوال، هم ميخواستم بدانم به عنوان يک طلبه در آينده چه جايگاهي دارم و هم علاقمند بودم بر اين اساس، تحليلي تئوريک از تغييرات جامعه داشته باشم و بر همين اساس جهت گيري مطالعاتي خود را مشخص کنم.
از زمان رضاخان، فرايند به حاشيه رفتن روحانيت از عرصه اجتماعي آغاز شد. اين فرايند با فشار حاکميت و زور دولت، شروع و با تغييرات اجتماعي ادامه يافت و بلکه گستردهتر شد. ثبت اسناد، قضاوت، اداره اوقاف، تحصيل و تدريس که عمدتا در اختيار روحانيت بود به مرور به نهادهايي تحت نظارت دولت درآمد و طلاب فراواني با تغيير لباس (اختياري يا اجباري) وارد حاکميت شدند. انقلاب اسلامي بسياري از اين نهادها را به روحانيت بازگرداند ولي به روشي جديد و نه قديمي، يعني سيستم، دولتي و حکومتي باقي ماند ولي افراد روحاني و ملبس به عبا وعمامه جاي کت و شلواري ها را گرفتند. به علاوه که بسياري از نهادهاي سياسي نيز حضور روحانيون را تجربه کردند. با آغاز برنامه هاي گسترده توسعه در جمهوري اسلامي، به تدريج همان اتفاقي در حال رخدادن است که رضاخان پهلوي در پي آن بود. آيا روحانيت به مدرسه ها و مسجدها بازمي گردند؟ با انتخاب سيد محمد خاتمي در خرداد 1376 و حاکم شدن تکنوکراتها و هژموني تفکراتي که روشنفکري ديني ناميده مي شدند عرصه بر روحانيت تنگتر شد. مجلس هفتم و نيز دولت نهم ظاهراً خلاف اين فرايند است ولي با توجه به تعداد شرکت کنندگان در انتخابات مجلس هفتم و نيز آراي پايين بسياري از نمايندگان اين مجلس(1) نميتوان به اين اتفاق خوشبين بود. از سوي ديگر روشن است که امروز ديگر روحانيت جزو گروههاي مرجع درجه اول مردم به شمار نميآيد و مردم اگر چيزي از آنها بپرسند فقط سوال ديني از ايشان مي پرسند و بيش از اين هم انتظاري ندارند. البته اين فرايند علل فلسفي و جامعه شناسي گوناگوني دارد که من وارد آن نمي شوم.
اگر اين تحليل صحيح باشد به نظر شما آينده روحانيت چه مي شود؟ آيا اين فرايند همان سکولاريزاسيون نيست؟ آيا اين فرايند را بايد پذيرفت و تسليم آن شد؟ اگر نه، راه مقابله با آن چيست؟ خوشحال مي شوم اگر در اين بحث شرکت کنيد.
(1). بنابر گزارش اداره کل فرهنگي مجلس 212 نماينده کمتر از 50 % آراي شرکت کنندگان را به دست آورده اند. و در ضمن کل شرکت کنندگان هم چيزي حدود 50 % بودند.
اين شعر را احتمالا همه شنيده ايد که
نماز بي ولاي او عبادتي است بي وضو به منکر علي بگو نماز خود ادا کند!
امروز در درس فقه، استاد بحث ميكردند که برخي واجبات مثل دِين و بدهکاري بر عهده انسان قرار گرفتهاند، و اثر خاصي هم بر اين نكته بار ميشود مثل اين كه اگر طرف مرد بايد هزينه آن كار را از اصل مال به ارث مانده پرداخت كنند نه از سهم وارثين يا سهم خود ميت.به همين مناسبت بحث دين به اين شعر اشاره کردند و فرمودند که اين شعر که همه مداحان هم مي خوانند، يک اشکال اساسي دارد زيرا اگر منکر علي بخواهد در همان حالِ انکار و بدون شيعه شدن نماز خود را قضاء کند که فايده ندارد چون باز هم باطل خواهد بود و اگر مستبصر شده و شيعه شود، ديگر لازم نيست که عبادات قبلي خود را قضاء کند و خداوند همان ها را مي پذيرد، بنابر اين خودشان فرمودند که بهتر است شعر را اين طور بخوانيم که:
نماز بي ولاي او عبادتي است بي وضو به منکر علي بگو که دِين خود ادا کند
واشاره کردند که ما عهد کرده ايم که شيطان نپرستيم و فرمانبردار او نباشيم و بايد به اين عهد وفا کنيم.
تذکر: مدتي است سوژه ندارم، شما ببخشيد. البته فرمايشات استاد شنيدن دارد و خالي از لطف نيست.
يكي از مباحثي كه در مورد ايمان مطرح است اين است كه آيا ايمان فقط علم و معرفت است يا عنصر ديگري نيز در آن دخالت دارد، بسياري ايمان را علم همراه با بناء قلبي ميدانند. يعني صرف علم يقيني كافي نيست يكي از مثالهايي كه در اين مورد گفته ميشود اين است كه اكثر مردم وقتي با مردهاي مواجه ميشوند با اين كه ميدانند مرده و است هيچ تحركي ندارد باز هم ميترسند كه كنار مرده تنها بمانند و يا شب را تا صبح با جنازهاي به سر ببرند. در حالي كه مرده شورها در اين زمينه مشكلي ندارند و نه با يكي كه با چند جنازه هم يكجا ميمانند. علت آن را هم همين ميدانند كه مرده شور باور دارد و ديگران باور ندارند در حالي كه هر دو يقين دارند. پس ايمان صرفا دانستن نيست. و حفظ كردن ادله اثبات خدا نميتواند تنها عامل ايمان آوردن باشد، هر چند ايمان بدون علم هم محقق نميشود و بيشتر توهم است تا ايمان.
اين نكته را قبلا هم شنيده بودم ولي امروز به مناسبتي استادم حضرت آيت الله شبيري زنجاني مدظله العالي در درس فقه به آن اشاره كردند و از نامه امام به مرحوم حاج سيد احمد خميني هم شاهدي آوردند. بهانهاي شد كه براي شما هم بنويسم.
گاو ما ما ميکرد .
گوسفند بع بع ميکرد .
سگ واق واق ميکرد .
و همه با هم فرياد ميزدند حسنک کجايي ؟؟؟؟
شب شده بود اما حسنک به خانه نيامده بود . حسنک مدت هاي زيادي است که به خانه نمي آيد . او به شهر رفته است و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن ميکند . او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند .
موهاي حسنک ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند .
ديروز که حسنک با کبري چت ميکرد کبري گفت که تصميم بزرگي گرفته است . کبري تصميم داشت حسنک را رها کند و ديگر با او چت نکند چون او با پترس چت ميکرد . پترس هميشه پاي کامپيوترش نشسته بود و چت ميکرد . پترس ديد که سد سوراخ شده اما انگشت او درد ميکرد چون زياد چت کرده بود . او نميدانست که سد تا چند لحظه ي ديگر مي شکند . پترس در حال چت کردن غرق شد .
براي مراسم دفن او کبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما کوه روي ريل ريزش کرده بود .ريز علي ديد که کوه ريزش کرده اما حوصله نداشت .ريز علي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد . ريز علي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت . قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد . کبري و مسافران قطار مردند . اما ريز علي بدون توجه به خانه رفت .
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد .
او کلاس بالايي دارد او فاميل ها ي پولدار دارد .
او آخرين بار که گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت . اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است که دیگه کتابهای ما از اون قصه های قشنگ ندارد !!
توجه: مدتي پيش اين مطلب رو توي يه وبلاگ به اسم شبهاي استراليا خوندم، خوشم اومد و نگهش داشتم براي روزي كه مطلبي براي نوشتن نداشتم. نخواستم توش دست ببرم.
امروز بعد از کلاسهاي صبحم دنبال سفارشهاي خريد دخترم بودم که ديدم يکي از اين امتحان وزنهاي کنار خيابان روي ترازويش کاغذي چسبانده و با خط درشت تايپ شده بود که آيا بعد از يک ماه روزه گرفتن خود را وزن کردهايد؟ وزن خود را امتحان کنيد! من هم که دنبال سوژه بودم به ذهنم رسيد همين را توي وبلاگ بنويسم و بعد هم طبق معمول نتيجه گيري اخلاقي و باقي قضايا... لابد شما هم انتظار داريد بگويم خوب است ما هم از نظر اخلاقي خود را بعد از ماه رمضان بسنجيم تا معلوم شود که در اين ماه آيا به خدا نزديک شدهايم يا نه؟ خوب اشکالي ندارد که اين کار را بکنيد ولي من ميخواستم توصيه کنم که اتفاقا بايد قبل از ماه رمضان اين کار را بکنيد. زيرا کسي که بعد از ماه رمضان خودش را وزن ميکند بايد بداند که قبلش چند کيلو بوده وگرنه امتحان وزن ثمري ندارد، پس يادتان باشد از اين به بعد ابتدا قبل از ماه رمضان خودتان را بکشيد و بعد از ماه هم وزن خود را پيدا کنيد، با يک تفريق ساده معلوم خواهد شد که کم شدهايد يا زياد، البته از نظر وزني. ناگفته نگذارم که وضعيت معنوي و رابطه با خدا را هم ميتوان به همين صورت اندازه گرفت فقط جمع و تفريقش کمي سخت و زمانبر است. و اين فرق را هم دارد که بايد وزنتان بيشتر شود نه کمتر، چون در قيامت هر کس که ميزانش خفيف باشد جايگاهش هاويه است و کسي که ميزانش سنگين باشد در زندگي رضايتمندانهاي خواهد بود. در حديث هم آمده که خودتان را وزن کنيد قبل از آن که وزنتان کنند.
بعضيها هم هستند که آنقدر وزنشان زياد است كه به جاي لنگر کشتي آفرينش از آنها استفاده ميشود يعني نه تنها خودشان با امواج جابجا نميشوند بلکه ديگران را هم حفظ ميکنند. مثال خيالياش همين پيرباباي سريال الياس. و بالاترش سکان السموات و الارض. اگر وزنتان را نتوانستيد زياد کنيد به اين لنگرها آويزان شويد، آب شما را نخواهد برد. مطمئن باشيد.
خدايا من شاکيام
من شکايت دارم، از خودم از نفسم، از قلبم ، از شيطون، از چشمام، من از همه شاکيام
من از نفسم شکايت دارم، از اين موجودي که همش به من دستور ميده سراغ بديها برم، وقتي ميخواد خطا کنه از همه سبقت ميگيره، همهي حرصش به گناهه، دائم کاري ميکنه تو رو ناراحت کنه، اي خدااااا اين نفس من به جادهي هلاکت کشونده، کاري کرده من پيش تو بي ارزش و خوار از بين برم، مريضيهاي فراوون، آرزوهاي بلند، با کمي سختي صداي نالهي اين نفس به شکايت بلند ميشه و کمي که روزگارش خوش ميشه ديگه به کسي محل نميذاره، ميلش دنبال بازي و حواسپرتيه، سرشار از اشتباه و ندانم کاري، براي گناه کردن عجله داره ولي به توبه کردن که ميرسه امروز و فردا ميکنه.
خدايا من شاکيام از اين دشمني گمراهم ميکنه و از اين شيطوني که از راه به درم ميکنه، سينهمو با وسوسه پرکرده و قلبمو با وهم و خيالات احاطه کرده، من از اين شيطون شکايت دارم که دنيا رو به چشمم قشنگ نشون ميده و فقط موقع هواپرستي منو کمک ميکنه، وقتيام که ميخوام يه کار خوبي بکنم که اطاعت تو باشه بين من و اون کار خوب فاصله مياندازه.
خدايا ... من از اين قلبي که مثل سنگ سفت شده شکايت دارم، از اين قلبي که دائم با وسوسه اين ور و اون ور ميشه، از اين قلب زنگ زده و قفل شده.
خدايا من از چشمام هم شاکيام، اين چشايي که ديگه از تو نميترسن، مثل دو تا چشمه خشک شدن و نميتونن گريه کنن، دو تا چشمي که دائم دنبال چريدنن.
خدايا من ديگه نيرو ندارم ديگه توانايي جنگيدن با اينارو ندارم، مگه تو ياري کني.
خدايا اگه تو منو نگه نداري من از دست بدبختيهاي دنيا هيچ راه نجاتي ندارم.
خدايا تو رو به حکمت بلندت و به خواستهت که نافذه قسم ميدم کاري کني من فقط جايي باشم که احسان تو اونجاست، خدايا منو هدف فتنهها قرار نده، خدايا کمکم کن تا بر دشمن غلبه کنم. روي رسواييها و عيبهام پرده بکش، از بلاها نگهم دار و از گناه حفظم کن. خدايا تو رو به رأفت و رحمتت قسم.
برداشتي آزاد از مناجات الشاکين امام سجاد عليه السلام. امشب كه شب بيست و سومه و شب قدر، اين شکايت رو پيش خدا مطرح کنيد. وکيل هم بگيريد. خدا قاضي خوبيه و از همه بهتر حکم ميکنه.